- هوشنگ افتضاح ( ه. الف . خـایه) :
جانم فدای خلیفه ! شعری سروده ام ، باشد که در خاطر همایونی مقبول افتد و خلیفهالله الاعظم سرکوسه را شُل کرده سکّهای از انبساط خاطر ! نثار جیب ِ نجیبب این بندهی حقیر گردانند ...
الا یا ایها الموی خلیفه
به قربانِ دو ابروی خلیفه
اگر من شاعرم، شاهام شمائید
اگر من لایم، اِلّایم شمائید
شما عادل، شما با دل، شما باد
شما شاد و خدا شاد و لونا شاد !
منم شمعِ شب و شعرِ خلیفه
که در دل داشتم مهر خلیفه
خلیفه، آی خلیفه، آی خلیفه
چقدر چشمای تو شکلِ ضعیفه؟
چو اشعار نکو بسیار دانم
بگیرد مجلسم هرجا که خوانم
ز سعی و همتِ عالیمقام است
که قووتِ سفرهی ما نان و نام است
ز بس داناست ایشان در فرامین
که قزوین میخزد روی ورامین
ولیکن چند وقتی حالتان نیست
به آن خوبی که قبلا بود، از چیست؟
شنیدم باز دانشگا شلوغ است
شما باور نکن قربان، دروغ است.
خلیفه باد سرحال و سلامت
چرا باید به دل آرَد ملامت؟
لنین آمد به دانشگا دوباره
دوباره مارکس آمد با نقاره
بساط خاتمیچیها که جم شد
به ناگه قامتِ اینها عَلَم شد
برو دانشجو آخر سوی درسات
چرا داخل شوی اندر سیاست؟!
مگر در قرمه سبزی خانه کردی
که دانشگاه را میخانه کردی؟
مگر میها فقط در 68 است
مگر غیرت فقط سوغاتِ رشت است؟!
یکیشان نام او عابد توانچه
که باید کُشت او را با تپانچه
یکی پیمان و پیر و اهل گیر است
گهی آزاد و گهگاهی اسیر است
بباید موج را سرکوب کردن
خمینی را دوباره "خوب" کردن
دوباره با پوپر سرگرم کردن
جماعت را دوباره نرم کردن
خرِ اسلام با زین ِ مدرنیسم
سکولاریسم یا دینِ مدرنیسم؟
بباید بحثِ علمی باب کردن
جماعت را به اینها خواب کردن
بیا موجِ موازی را ببافیم
گلو را با جهانبگلو بصافیم
بیا و باز باتوم را عَلَم کن
بگو ای کـیرِ امریکا ولم کن !
بیا تا کـیر یکدیگر بمالیم
که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم
عزیزان جان فدای موس کردند
خودشان را برایت لوس کردند
ولی ما هسته ای داریم و هستیم
و روی شست ِ امریکا نشستیم
المپیک و خودم پیک و ننم پیک
دلام پیک و خودم خشت و تو هم سیک !
شود جانم فدای اذن ِ رهبر
دِ لامصب به گامون دادی انتر !

